تبليغاتX
سالهای تبعید
توی این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی دیگه باید چی اتفاق بیفته تا مومنان اقرار کنند خدایی در کار نیست یا اگر هو هست خیلی مهربون نیست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:55  توسط آرام  | 

درد من حصار برکه نیست،درد من زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان نرسیده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:6  توسط آرام  | 

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام

با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:30  توسط آرام  | 

گاهی سکوت کن مگذار سخن بر تو غلبه کند

با سکوت همه چیز را به همه کس می توان گفت چرا که همه ی مردم دنیا به یک زبان سخن می کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:57  توسط آرام  | 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق پر از درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:42  توسط آرام  | 

می خواهم فریاد بزنم و بگویم فرار

فرار از این زندگی مرگ بار

فرار از این همه ریا

ما می دانیم پوچ است اما هیچ یک از ما را یارای گفتن نیست و هر که می گوید متهم به دیوانگیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:41  توسط آرام  | 

مدادی سه چهار سانتی و تکه ای کاغذ قدیمی ...

شب یلدا بلند

این است سهم من

خندیدم،پیشانی ام را بوسید پس از روزها،بعد از سالها

پدرم ،غمی بزرگ است بر شانه ات

متاسفم که توانی برای سبک کردن شانه هایت ندارم

متاسفم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:8  توسط آرام  | 

می نوان لذت را چشید اما زمانی که ذائقه ات دیگر طعم داخواه را نمی داند و چه لذت دردآوری که دانستم خود لابلای این برگها،گم شده است

من،میان آدمهایی که از هیچ،همه چیز می دانند گم شده ام و وای بر من

دست بر دست نهاده و با دوچشم باز گم شدن خویش را نگریستم زندگی حادثه نیست،تجربه است در خلال حادثه ها

ای خویش،مرا ببخش؛می توان آیا گذشته را در آینده  تصویر کرد؟

من این بار سخت نا امیدم که این خویش به اکنون خود عادتنمونده است

و ترک عادت ها چه سخت...!!!!

کتاب ها را می توان خواند اما آدمها را می توان ایمان آورد

من دانستم سفر،ساختنی در ویرانی های خویش است

افسوس ،حرفهای ناگفته بسیارند و تکرار راهی برای بازگو کردنشان

اما واژه ای نیست ،واژه ها در گور خوابیده اند

صدای سکوت می آید

من متاسفم...

همین !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:51  توسط آرام  | 

جوتن سر گشته ای از پیرمرد پرسید:"بزرگترین نیرنگ دنیا چیست"

پیرمرد گفت:آن است که اختیارمان زندگیمان از دستمان خارج شده و از آن پس سرنوشت حاکم بر زندگی شود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:10  توسط آرام  | 

امروز کوچه ی محله ی بالاتر هم قهقهه می کرد

با آن که پیرمرد لب گور هنوز بر پله ی کاه گلی نشسته بود و هوا را تماشا می کرد.

و راه می رفت

و می دوید

نه ...آرو

             م

                تر

راه می رفت

به خودم گفتم اگر من باشم که نباشم در نسیت معلوم است

می دوم و اگر او باشد باز قدم هایش را آنچنان بر می دارد که سایه ها انگار در تعقیب یکدیگرند

کیفم باز گیر کرد در ازدحام نگاهها

نمی دونم سر و کله ی این میخ از کجا پیدا شده بود

شاید هم میخ نبود

آنقدر هول شده بودم که حتی سلام هم نصفه ام می کرد

اما نرده ها آنقدر کوچه را تنگ کرده بودند که حتی استخوانهای شکسته ام طبل می زدند و هر بار این صدا بود که گوشهایم را بیدار می کرد

بیدار شدم

صورتم را مثل همیشه شستم

با هزار و یک غرغر جوانه زده بر لبانم

مادر باید بداند که دیگر از من گذشته است

نمی دانم شانس بود که دیوار کسی در خانه امان از من کوهتاهتر نیست

یا درد؟!!!

که درد فکر می کند خودش

یا صبحانه یا دمپایی

بابا ولش کن

درد سر یا دردسرم است یا درد جگرم

آخ گوشام داره می کنه

جون مادرت ولش کن

نگاه کن،صدای نعره ی ثمره اش می آید

یا صبحانه یا دمپایی

آخ که چقدر دوست دارم همه ی دندون های من بشکنند

تا دیگر من صبحانه نخورد

تازه اولشه ...

و کوچه ی دراز

سین

لام

الف

میم

چقدر سخته

"سلام"

انگار این صورت می خواد خط خطی بشه

اوه..اوه...

چه دودی راه انداخته

سیگارت رو خاموش کن

بیچاره دودها

فوت

می پرن تو آسمون،بعد کم کم ،کم می شن... تا ... غرغر می کنم

حرف می زنم

راه می روم،که دویدن فرقی نیست و می جوم

می جوم

می جوم

تو که باز هم هستی...

بذار بخوابم

آخیش چه رختخواب گرمی

ای بابا دست بردار نیستی

تو باز هم هستی..!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:48  توسط آرام  | 

نمی دانم این همه عجله از آن چیست؟

می خواهم بشتابم به سوی چه؟

می شتابم

می شتابم

به سوی فرداهایی که نمی دانند چه خوام شد

من کیستم آخر؟

چیستم من؟

که نمی دانم حال و روزم را

خوب ،نظمی بی وصف

مانند حرکت لحظه ها

من از این شتاب هیچ نمی دانم

هیچ نمی دانم

به مانند زهری می ماند این شیرین روزها

وای بر حالم

وای بر من

که در جابه جایی نارس واژه ها،در ریشه ی سستی زمان جا مانده ام

من در خواب فرو رفته ام

مانده ام

بیدارم کن پرهیزگار!!!

نه ... هنوز عمری باقیست

فرصت هست برای گور تراشیدن پرهیزگار!!!

می خواهم در گورستان غریب زندگی ،قبری آشنا به اندازه ی دو تاریکی بی فرسا حفر کنم

و تمام خاطرات لگد مال شده ی این روشنی گریزان را خاک کنم تا از یاد ببرم که آدمها فقط می دانند که باید زیست

و نه آدمیت

و نه هیچ محبتی

سایه ای بر دیوار یا گلی بر قالی

هر چه هستی پرهیزگار، کنارم بمان و از این تاریکی قصری روشن برایم بساز

من خوابم یا بیدار پرهیزگار!!!؟

بگذار صورتت را ببینم

چهره ات گرد و غباری را خوب جلوه می دهد

از من می ترسی؟

من عمر گمشده ی تو در این سرزمین آهنی هستم

و خاک را کیمیای آهنی قلب هایشان کرده اند این آدمها

پرهیزگار من عمر گمشده ی تو هستم فقط

مرا بیدار کن

و شستشویم ده با تاریکی سفید.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:19  توسط آرام  | 

اگه این برف بباره می ذارم تو سرما این قدر کلمه ها به هم بپیچند تا واسه ی گرمای بخاری گاز سوز ما ناز نکنن

اگه آتیش سه رنگه

از جنس نور و مال قرن های قبله

در عوض بخاری هم از جنس قلب آدماست

آهن داره

اصلا تو می دونی واسه ی بدن آهن چقدر فایده داره

همون بهتر که تو سرما بمونی

تا قدر عافیت بهتر دستت بیاد

تا تخت خواب گرم و نرم مونده کی زیر کرسی عهد بوق می خوابه   ها؟

تا قاشق و چنگال مونده کی بی خودی دستاشو چرب می کنه       ها؟

نه اصلا فایده نداره باید تو سرما بمونی تا قدر عافیت یه کم دستت بیاد

آخه بیچاره بوی طویله بهتره یا بوی این خیابونای رنگارنگ با این آپارتمان های خیلی قشنگ که وقتی روی بامشون راه می ری حس می کنی دستت به آسمون می رسه

زمین همیشه زیر پاته؟

باشه

اصلا با الاغ خرفت و گره گوری و خورجین پاره ی حاجی برو

به من چه؟

مگه من مفتشم؟

خوبی کردن به ما نیومده

ببین با کی می خواستیم بریم تو فاز سبقت

آخه بدبخت تا ماهواره مونده کی قصه های اتل متل ُ حسن کچل گوش می کنه؟

بی خودی خودت رو خسته نکن

ای بابا قهوه خونه مرد

مگه ندیدی سر در مغازه ها زدن کافی ی ی گلاسه

نه ببخشید

کافی شاپ پ پ

بیچاره فکر نون باش که دونه ای سه تا خوت بابات دستت می یاد

قحطی هواست اونوقت تو دم از بوی خوش گندمزار می زنی

ما رو مسخره کردی؟!!!!!

نه مث اینکه واقعا خیلا دلت خوشه ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:8  توسط آرام  | 

ببین

ببین چه آرام

                        بی صدا

                        چه ساکت

همه چیز در خود شکستن

و از یاد بردن

رنگ می زنددر و دیوار این خانه را

ببین چگونه غلت می زنم در میان برگه های سفید و ژاکت های خالی و نامه های بی جواب

گفتم از نو شروع کنم

اما همه چیز کهنه بود . فرسوده

که تیشه ای به قدمت تمام روزهای بودنت کم کم ویران می کند ستئن های بودنم را

مگر می شود

مگر می توان

کاش باد خاطره ها را با خود ببرد

تا اسیر گذشته نباشم

می خواستم امشب تو را با خود به بازی کلمه ها ببرم

اما سخت واژه ها را گم کرده ام

بیچاره این صفحه که باید تا نیمه خالی بماند!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط آرام  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط آرام  | 

دیگر فرصتی نبود

رفتن یا ماندن

بین این دو واژه هزار راه متروک و مزدحم

رفتن یا ماندن

ساده بود مثل یک سر مشق و از رویش هزار بار خواندن

دیگر فرصتی نبود اما هنوز

من و رفتن و ماندن و هزار راه به سادگی سرمشق مانده بود

دانستم که دیگر

این من نیست که مدامقل می خورد در شیرینی تلخ گریه

این من بود و ماندن و رفتن

دیگر فرصتی نبود که افستنه ها بگریند

که شعرها بخندند

که لذت فراق

که عزت وصال

نه دیگر فرصتی نبود

سرد و غمین

آرام و متین

سر به راه حقیقت سپردن

و از ظلمت عشق مردن

یا نه

بیهوده گوش به آهنگ سپردن

خندیدن و خندیدن

مثل یک وحشت وهم طولانی

که مسیرش هر چه می رفتند

                                       هر چه جاده ها می کشیدند و هر چه می رفتند

هیچ نبود

دیگر فرصتی نبود

و ماندن یا رفتن

جیغ می کشید

نعره می شدو سیاهی را فریاد می کرد

هنوز هم من بودم و مانده بود و رفتن هم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:33  توسط آرام  |